قمارباز
در کنج ِ سرد ِ پاتوق ِ ما آس و پاسها
چون کاغذی مچالهام از این هراسها
از اضطراب محتضرم، رعشه را ببین:
این رقص ِ برگ ِ زرد، دم ِ تیغ ِ داسها
چون عشقهای ِ سابقم از دست میروید؟
دیگر امان نمیدهدم این قیاسها….
افروختید آتش ِ نمرود ِ عشق را
پس کی شکفته میشود آن باغ یاسها؟
*
من آن قمارباز ِ بزرگم که باختم
دل را به یک کرشمهی ِ این ناشناسها!
یکبار دل بباز و نبُر! فرصتی نماند
تکخال آخر است –دلم!- شاه ِ آسها
این عشق، داو ِ بازی ِ مرگ است و زندگی
تا بر چه حکم میکندم چرخ ِ تاسها
*
بانو! حلول کن به غزل، هرز میروم
در شعرهای ِ کوششی و اقتباسها
منشور این قلم، و تو هم آفتاب و… شعر
ارژنگواره میشود از انعکاسها
*پینوشتهای این غزل را در کامنت اول همین پست گذاشتهام.
احمد قدیانی

پ.ن.۱٫ دوستم علی جعفری غزلی دارد با این مطلع:
دردی دوا نمیکند این التماسها/رو میکنی به روی خدا ناشناسها؟
شاید این غزل “اقتباسی” از غزل او باشد. دو سه بیت دیگر غزلش را در خاطر دارم:
شلوار و جیب پیرهنم را کثیف کرد/از بس که دست خورده به این اسکناسها
ظاهر پرست ظاهر پستت فریب داد/قربان زهد باطن این آس و پاسها
علی جعفری ناگهان از شعر برید و از تهران هم رفت و نشانیای هم از خود نگذاشت. نمیدانم… شاید وقتی میرفت با خودش این مصرع خودش را زمزمه میکرد: “عمرم کفاف حرف اضافی نمیدهد…”
پ.ن.۲٫ “داو” نوبت بازی در قمار به خصوص در “نرد” است و در زبان محاوره عموماً “دو” تلفظ میشود. حافظ میگوید: “اهل نظر دو عالم در یک نظر ببازند/عشق است و داو اول بر نقد جان توان زد”
پ.ن.۳٫ شعر کوششی مقابل شعر جوششی است.
پ.ن.۴٫ ارژنگ یا ارتنگ نام کتاب “مانی” پیامبر ایرانی قرن سوم میلادی است. مانی این کتاب را نقاشی کرده بود تا در مردم عادی و درس نخوانده بیشتر تأثیر کند و در این کار هم موفق شد. به همین جهت در ادبیات کلاسیک ارژنگ بدل به سرنمون و الگوی سخن مؤثر و گیرا شده است: “چو من نقش قلم را در کشم رنگ/ کشد مانی قلم در نقش ارژنگ” (نظامی)، “یکی نامه بنوشت ارتنگوار/برو کرده صد گونه رنگ و نگار” (فردوسی)
توفیقات
سلام. برای من این کلمه “توفیقات” خیلی جالبه!
سلام. شعر بسیار زیبا و با مسمایی بود. عالی.
پ.ن. ها بسیار مفید بودند برای من. فقط اگه زیاد وقتتون رو نمی گیره میشه بیشار در مورد پ.ن. ۳ بدونم ؟ شعر کوششی مقابل شعر جوششی است.
سلام احمد،
بچه ها می گند که این قضیه کوششی-جوششی را به خاطر متلک های ما به شعرت اضافه کردی. اگه صحت داره که ما شاید لازم باشه معذرت خواهی کنیم. آخه شاید بقیه ندونن که تو این غزل رو در سفری که طبق معمول من هم توش بودم سرودی و اونجا خوب ما هم هر لحظه دنبال بهانه ای هستیم که با رفقا شوخی کنیم.
ضمنا یادمه اونجا داشتی بیگانه کامو و بعدش برادران کارامازوف داستایفسکی رو می خوندی. این موضوع ربط خاصی به عنوان شعرت داره؟
احمد! حلول کن … که دلم تنگ می شود
حضرت ناشناس دو
سلام و سپاس
از این همه که من نوشتم، تنها کلمهی “توفیقات” برایتان جالب بود؟؟؟ کاشکی نقدی و نظری هم دربارهی خود غزل میدادید….
اما کلمهی توفیقات را از دوست فلسفهخواندهای وام گرفتهام. امیدوارم که هرکجا که هستند به سلامت باشند….
بگذریم. به قسمتی از شعری از شاملو میهمانتان میکنم:
آنجا که سپاهیان
مشق ِ قتال میکنند
گسترهی ِ چمنی میتواند باشد،
و کودکان
رنگینکمانی
رقصنده و
پرفریاد.
***
توفیقات
سلام [لبخند]
با تولد صبا کوچولو منتظرم [گل][بدرود]
با سلام خدمت جناب رندبازاری
“تا بر چه حکم میکندم چرخ ِ تاسها”
کوشش زیبایی بود. البته هر کوششی با جوشش همراه است.
موفق باشید.
سلام آقای قدیانی
خوندن شعراتون از همون اول که لینکِ وبلاگتونو از تو وبلاگِ محفل پیدا کردم برام حظی وصف ناشدنی داره..واقعن کلمات جوری نیستن که بتونم بگم یا حداقل بنده توانایی های این چنینی ندارم مثل شما..اما واقعن با به روز کردن این بازار کلی روح ما رو تازه می کنین..
سوادشو ندارم که درباره این شعر نظر بدم. فقط همینکه باز هم ما کلی صفا کردیم..
امیدوارم همیشه دستتان به قلم باشد جناب قدیانی!
علی جان
سلام و سپاس بسیار
سرنمون و الگوی شعر جوششی غزلیات جلال الدین مولوی است. مولوی در مجالس سماع یا در جمع دوستان وقتی از خود بی خود میشد، فیالبداهه غزل میگفت… یعنی وقتی که صوفیان دف میزدند متناسب با ریتم آنها او میسرود. به همین دلیل است که ترتیب غزلیات شمس در همه نسخههای قدیمی و حتی در بعضی از چاپهای قدیم در هر حرف، بر اساس وزن اشعار است. درست برخلاف دیوان حافظ و دیوان سعدی و …. چون این شعرها فیالمجلس گفته شدهاند و علیالاصول هم در مراسم خانقاهی استفاده میشدهاند. در این مراسم هم وقتی دفزنها یک ریتم را میزنند تا مدتی ادامه میدهند و به همین جهت هم اشعاری با یک وزن خوانده میشده است. به همین دلیل است که مولوی بر خلاف تمامی غزلسرایان بزرگ زبان فارسی، از وزن “مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن” خیلی کم استفاده کرده است چون این وزن، بر خلاف وزنهایی مثل “مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن” وزن مجالس سماع نیست….
اما شاید بتوان گفت سرنمون و الگوی شعر کوششی، حافظ است. برخلاف مولوی که به دلیل فیالمجلس گفته شدن شعرها حتی از اشکالات عروض و قافیه خالی نیستند و صنعتهای ادبی در آن چندان پررنگ نیستند، بیت بیت دیوان حافظ، تراش خوردهاند و برای یک شاعر اظهر من الشمس است که حافظ هرکدام از اینها را بارها صیقل زده است. البته این نکته را بگویم که مضامین شعری هیچگاه کوششی بدست نمیآیند. البته بهتر است بگویم که مضامین ناب شعری هیچگاه کوششی بدست نمیآیند. اما اینکه این مضامین چگونه ردای کلمات را به تن کنند، این هنر شاعر است. هرچه قدر شاعر به زبان مسلطتر باشد این ردا به قامت آن مضمون برازندهتر است…
بگذریم… یک شعر جوششی از مولانا را برایتان میگذارم. در این شعر که قالب غزل را دارد، مولانا به راحتی از خیر رعایت طولی قافیهها در ابیات گذشته است و به قافیههای درونی بسنده کرده است… هرچند این غزل خیلی خیلی زیباست:
ر بیدل و بیدستم وز عشق تو پابستم
بس بند که بشکستم آهسته که سرمستم
در مجلس حیرانی جانی است مرا جانی
زان شد که تو می دانی آهسته که سرمستم
پیش آی دمی جانم زین بیش مرنجانم
ای دلبر خندانم آهسته که سرمستم
ساقی می جانان بگذر ز گران جانان
دزدیده ز رهبانان آهسته که سرمستم
رندی و چو من فاشی بر ملت قلاشی
در پرده چرا باشی آهسته که سرمستم
ای می بترم از تو من باده ترم از تو
پرجوش ترم از تو آهسته که سرمستم
از باده جوشانم وز خرقه فروشانم
از یار چه پوشانم آهسته که سرمستم
تا از خود ببریدم من عشق تو بگزیدم
خود را چو فنا دیدم آهسته که سرمستم
هر چند به تلبیسم در صورت قسیسم
نور دل ادریسم آهسته که سرمستم
در مذهب بیکیشان بیگانگی خویشان
با دست بر ایشان آهسته که سرمستم
ای صاحب صد دستان بیگاه شد از مستان
احداث و گرو بستان آهسته که سرمستم
***
توفیقات بسیار
حضرت عطا
سلام و سپاس
اولاً که بنده از اون تیکهی حضرت مهدی خان هاتف که گفت داری شعر میسازی، حسن استفاده رو کردم ناگهان دیدم که مضمون این بیت روبرویم دارد راه میرود :) پس اگر قرار باشد در این باره حرفی زده بشود من باید از دوستان تشکر کنم….
ثانیاً من از مقام عیاشترین مرد دنیا استعفا میدم و این منصب رو به حضرت عطا، اعطا میکنم! چون واقعاً روی بنده را کم کردید….
ثالثاً قبل از این دو تا کتاب کتاب “قمارباز” حضرت داستایوفسکی دستم بود، شما ندیدید… اما این “بیگانه” واقعاً روی اعصابم راه میرفت: معنای زندگی کجاست؟ شاید در عشق….
رابعاً بگذریم… امشب هوس شعر جوششی کردم:
هله ای آنک بخوردی سحری باده، که نوشت
هله پیش آ که بگویم سخن راز به گوشت
می روح آمده نادر رو از آن هم بچش آخر
که به یک جرعه بپرد همه طراری و هوشت
چو از این هوش برستی به مساقات و به مستی
دهدت صد هش دیگر کرم باده فروشت
چو در اسرار درآیی کندت روح سقایی
به فلک غلغله افتد ز هیاهوی و خروشت
بستان باده دیگر جز از آن احمر و اصفر
کندت خواجهی معنی برهاند ز نقوشت
دهد آن کان ملاحت قدحی وقت صباحت
به از آن صد قدح می که بخوردی شب دوشت
تو اگرهای نگویی و اگر هوی نگویی
همه اموات و جمادات بجوشند ز جوشت
چو در آن حلقه بگنجی زبر معدن و گنجی
هوس کسب بیفتد ز دل مکسبه کوشت
تو که از شر اعادی به دو صد چاه فتادی
برهانید به آخر کرم مظلمه پوشت
همه آهنگ لقا کن خمش و صید رها کن
به خموشیت میسر شود این صید وحوشت
تو دهان را چو ببندی خمشی را بپسندی
کشش و جذب ندیمان نگذارند خموشت
حضرت علی خان سب
سلام و سپاس بسیار
بگو کجا حلول کنم تا بیام کلاً مقیم شم :)
حرف آمدن شد، یاد این غزل خلاف عرف و تماماً جوششی حضرت مولانا افتادم:
بیا بیا دلدار من دلدار من
درآ درآ در کار من در کار من
تویی تویی گلزار من گلزار من
بگو بگو اسرار من اسرار من
***
بیا بیا درویش من درویش من
مرو مرو از پیش من از پیش من
تویی تویی هم کیش من هم کیش من
تویی تویی هم خویش من هم خویش من
***
هر جا روم با من روی با من روی
هر منزلی محرم شوی محرم شوی
روز و شبم مونس تویی مونس تویی
دام مرا خوش آهویی خوش آهویی
***
ای شمع من بس روشنی بس روشنی
در خانهام چون روزنی چون روزنی
تیر بلا چون دررسد چون دررسد
هم اسپری هم جوشنی هم جوشنی
***
صبر مرا برهم زدی برهم زدی
عقل مرا رهزن شدی رهزن شدی
دل را کجا پنهان کنم
در دلبری تو بیحدی تو بیحدی
***
ای فخر من سلطان من سلطان من
فرمان ده و خاقان من خاقان من
چون سوی من میلی کنی میلی کنی
روشن شود چشمان من چشمان من
***
هر جا تویی جنت بود جنت بود
هر جا روی رحمت بود رحمت بود
چون سایهها در چاشتگه
فتح و ظفر پیشت دود پیشت دود
***
فضل خدا همراه تو همراه تو
امن و امان خرگاه تو خرگاه تو
بخشایش و حفظ خدا حفظ خدا
پیوسته در درگاه تو درگاه تو
***
توفیقات بسیار
حضرت ناشناس
سلام
اولاً از نظر لطفتان به این غزل بسی سپاسگزارم….
ثانیاً شاید باید گفت کوشش بیجوشش ره به جایی نمیبرد… هر چند اگر بکوشید هم میجوشد… به هر حال:
به راه بادیه رفتن به از نشستن باطل/که گر مراد نیابم، به قدر وسع بکوشم…
ثالثاً قصیدهای از حضرت حافظ را در مدح قوام الدین محمد صاحب عیار، وزیر شاه شجاع را برای حضرتتان میگذارم، تا این بار یک شعر کوششی تمام عیار از حضرت حافظ را بخوانید… به هر حال برای حضرت حافظ هم زندگی خرج داشته است :( اما با وجود اینکه این قصیده و یا به عبارتی مدیحه کاملاً کوششی بوده است، باز به خاطر استادی حضرت حافظ در زبان، باز هم پارهای از ابیات آن از لطف خالی نیست… یک بیتش هم حقیقتاً پیشبینی عجیبی بوده است، وقتی به جناب وزیر میگوید:
هزار سال بقا بخشدت مدایح من/چنین نفیس متاعی به چون تو ارزانی
حقیقتاً اگر مدحهای حافظ نبود، نامی هم از این جناب وزیر نبود….
بگذریم و شعر را بخوانیم:
ز دلبری نتوان لاف زد به آسانی
هزار نکته در این کار هست تا دانی
بجز شکردهنی مایههاست خوبی را
به خاتمی نتوان زد دم سلیمانی
هزار سلطنت دلبری بدان نرسد
که در دلی به هنر خویش را بگنجانی
چه گردها که برانگیختی ز هستی من
مباد خسته سمندت که تیز میرانی
به همنشینی رندان سری فرود آور
که گنجهاست در این بیسری و سامانی
بیار بادهٔ رنگین که یک حکایت راست
بگویم و نکنم رخنه در مسلمانی
به خاک پای صبوحیکنان که تا من مست
ستاده بر در میخانهام به دربانی
به هیچ زاهد ظاهرپرست نگذشتم
که زیر خرقه نه زنار داشت پنهانی
به نام طرهٔ دلبند خویش خیری کن
که تا خداش نگه دارد از پریشانی
مگیر چشم عنایت ز حال حافظ باز
وگرنه حال بگویم به آصف ثانی
وزیر شاهنشان خواجهٔ زمین و زمان
که خرم است بدو حال انسی و جانی
قوام دولت دنیی محمد بن علی
که میدرخشدش از چهره فر یزدانی
زهی حمیده خصالی که گاه فکر صواب
تو را رسد که کنی دعوی جهانبانی
طراز دولت باقی تو را همیزیبد
که همتت نبرد نام عالم فانی
اگر نه گنج عطای تو دستگیر شود
همه بسیط زمین رو نهد به ویرانی
تو را که صورت جسم تو را هیولایی است
چو جوهر ملکی در لباس انسانی
کدام پایهٔ تعظیم نصب شاید کرد
که در مسالک فکرت نه برتر از آنی
درون خلوت کروبیان عالم قدس
صریر کلک تو باشد سماع روحانی
تو را رسد شکر آویز خواجگی گه جود
که آستین به کریمان عالم افشانی
صواعق سخطت را چگونه شرح دهم
نعوذ بالله از آن فتنههای طوفانی
سوابق کرمت را بیان چگونه کنم
تبارکالله از آن کارساز ربانی
کنون که شاهد گل را به جلوهگاه چمن
به جز نسیم صبا نیست همدم جانی
شقایق از پی سلطان گل سپارد باز
به بادبان صبا کلههای نعمانی
بدان رسید ز سعی نسیم باد بهار
که لاف میزند از لطف روح حیوانی
سحرگهم چه خوش آمد که بلبلی گلبانگ
به غنچه میزد و میگفت در سخنرانی
که تنگدل چه نشینی ز پرده بیرون آی
که در خم است شرابی چو لعل رمانی
مکن که می نخوری بر جمال گل یک ماه
که باز ماه دگر میخوری پشیمانی
به شکر تهمت تکفیر کز میان برخاست
بکوش کز گل و مل داد عیش بستانی
جفا نه شیوهٔ دینپروری بود حاشا
همه کرامت و لطف است شرع یزدانی
رموز سر اناالحق چه داند آن غافل
که منجذب نشد و از جذبههای سبحانی
درون پردهٔ گل غنچه بین که میسازد
ز بهر دیدهٔ خصم تو لعل پیکانی
طربسرای وزیر است ساقیا مگذار
که غیر جام می آنجا کند گرانجانی
تو بودی آن دم صبح امید کز سر مهر
برآمدی و سر آمد شبان ظلمانی
شنیدهام که ز من یاد میکنی گه گه
ولی به مجلس خاص خودم نمیخوانی
طلب نمیکنی از من سخن جفا این است
وگرنه با تو چه بحث است در سخندانی
ز حافظان جهان کس چو بنده جمع نکرد
لطایف حکمی با کتاب قرآنی
هزار سال بقا بخشدت مدایح من
چنین نفیس متاعی به چون تو ارزانی
سخن دراز کشیدم ولی امیدم هست
که ذیل عفو بدین ماجرا بپوشانی
همیشه تا به بهاران هوا به صفحهٔ باغ
هزار نقش نگارد ز خط ریحانی
به باغ ملک ز شاخ امل به عمر دراز
شکفته باد گل دولتت به آسانی
***
توفیقات بسیار
سلام حاج احمد
می دونی مدتی هست که متاسفانه تو فاز غزل و … نیستم
اما کلا حال کردم(بیت های غزلت همش خاطره هست) مخصوصن با این بیت:
من آن قمارباز ِ بزرگم که باختم
دل را به یک کرشمهی ِ این ناشناسها!
در هر صورت فرق ما و شما تو اینه که ما نمی ذاریم کار به گلایه بکشه خودمون سر می زنیم.
حال دادی.
موفق.
“خنک آن قماربازی که بباخت هرچه بودش
و نمانـد هیچش الا؛ هـوس قمـارِ دیگـر”
این برای قماربازِ این شعر! ;)
.
اما اون تعبیرِ آتشِ نمرود عشق و شکفتنِ باغ یاس ها برام جالب بود، مصرع اولش رو که خوندم، گفتم مگه آتش عشق آتش نمرودی ست؟! بعد که مصرع دومش رو خوندم، به دلم نشست، خوب بود.
.
باقی ش هم جای خود، قرار نیست که حسم رو به بیت بیت بگم!
فقط اینکه قشنگ بود و بعضی بیت ها و مصرع ها دوست داشتنی تر!
کلاً ممنون :)
.
اما یک نکته: شاید براتون جالب باشه، پی نوشت ها رو که میخونم، یاد کتاب فارسی سالهای راهنمایی و دبیرستان میافتم، که شعرها رو میاورد و بعد یک توضیحات و معنی و …، تازه معلم هم کلی میگفت که اینجایش تلمیح داره به فلان شعر، اونجاش تشبیه داره و غیره. فقط مانده اینجا، یک تاریخ ادبیات هم نصب شه و بگه این شاعر اینجوری بوده و این آثارشه و اینها ;)
(البته این تیکه ش مزاح بود بیشتر) راستش من کلاً اینها رو تو فارسی دوست داشتم، هرچند وقت امتحان اذیت میکرد!
.
اما حسن ختام کامنتم:
“در قمار عشق آخر، باختم دل و دین را
وازدم در این بازی، عقل مصلحت بین را”
.
توفیقات تون روز افزون و حق یار و نگهدارتون.
سرکار خانم حشمتی
سلام و سپاس بسیار
اولاً اینکه شما از خوانندگان بازار رندانید برای بنده مایهی بسی شادمانی است و اینکه این غزل به دلتان نشنسته است هم مایه سرور بیشتر…
ثانیاً اگر از نقد و نظرتان هم بنده را محروم نمیکردید این شادکامی بیشتر میشد… باشناختی از حضرت برادرتان دارم مطمئنم که شما از ذوق و سواد ادبی کم بهره ندارید…
ثالثاً دو بیت کوتاه از احمد شاملو را برایتان میگذارم که خودم دوستش دارم:
میان ماندن و رفتن حکایتی کردیم
که آشکارا د پردهی کنایت رفت
مجال ما همه این تنگمایه بود و دریغ
که مایه خود همه در وجه این حکایت رفت
***
توفیقات بسیار
ما “سَرشِلِم” شدیم و غریبانه باختیم/بر حقههای ِ مضحک ِ حقناشناسها!
حضرت حمزه حقشناس (تلخند)
سلام و سپاس
اولاً بیت سرآغاز این کامنت را مخصوص حضرت شما گفتهام، تا هم تداعی خاطرههای شما در این غزل تکمیل شود و لبخندی هم جانشین تلخند همیشگیتان شود… یاد آن شب به یادماندنی به خیر….
ثانیاً این سرنزدنهای بنده را به بزرگواری خودتان ببخشید… من همیشه نیاز به یک تنلنگر دارم…
ثالثاً با اینکه با غزل میانهای ندارید، اما فعلاً من در بساطم غزل است:
اگر چه سهم من از روزگار ناچیز است
من آن گلم که دلم از بهار لبریز است
زمان سبز شدن نیستف ای شکوفهی سیب
به راز بسته بیاندیش، فصل پاییز است
فقط به سرخی خورشید اشک میریزی؟
غروب خاطر عشاق هم غم انگیز است!
شبی که تکیه به من داد، ریشهها گفتند:
از این تبر بگذر، شرط عقل پرهیز است!
همیشه لحظهی دیدار خواب میمانیم
وگرنه عشق در این ماجرا سحرخیز است…
مهدی مظاهری
***
توفیقات بسیار
عالی است شعرهایتان!
نوازش می دهد روح را!
…
یکبار دل بباز و نبُر! فرصتی نماند
تکخال آخر است –دلم!- شاه ِ آسها
…
سلام خدمت احمد آقای گل، ارادتمندم. شعرت خیلی زیبا بود، همچین رفتم تو حس. کجایی می خوام یک دل سیر ببینمت
حضرت نجوا
سلام و سپاس بسیار و عذر خواهی بابت تأخیر در پاسخ حضرتتان
اولاً منظورم از آوردن صفت نمرود برای آتش، گستردگی آتش بود… هرچند در اساطیر ایرانی، آتشی که سیاووش از آن گذشته است در ذهن عظمت آتش را تداعی میکند، ولی فکر کردم که آتش نمرود برای خواننده ملموستر است.
ثانیاً غث و ثمین بودن ابیات را به بزرگی خودتان ببخشید چون گویندهی این ابیات علیالاصول غزلسرا نیست… اما اینکه مجموعاً به دل شما نشسته است مایهی دلگرمی اوست که باز هم غزل بگوید…
ثالثاً آوردن این توضیحات از سوی خود شاعر، چندان مرسوم نیست و شاید در نوبتهای بعد از آن صرف نظر کنم. اما زبان من بیشتر یک زبان نئوکلاسیک است و از زبان سادهی مرسوم بیشتر غزلسرایان امروز دشوارتر است… من در این انتخاب تعمد دارم و آنها هم برای خودشان دلایل کاملاً قابل قبولی دارند… البته به نظر من این زبان محکمتر است و نمیگذارد که غزل وا برود…. :)
رابعاً حرف غزل امروزین شد، غزل خوبی از خانم مریم جعفری آذرمانی را برایتان میگذارم، که محظوظ شوید :)
این جا حضور پنجره با در برابر است
راه فرار نیست جنون در برابر است
کوتاهیان به اوج بلندا رسیده اند
بسیار و بیش با کم و کمتر برابر است
دستم به هیچ پای ضریحی نمی رسد
خیرِ دعای همهمه با شر برابر است
زنجیر بسته اند به دستان آسمان
قانون برای سنگ و کبوتر برابر است
تعریف عدل ناب شما بیش از این نبود
تنها هرآنچه نیست برابر، برابر است
***
توفیقات بسیار
احمد ممنون، چه لذتی داره خوندن شعرای تو.
سرکار خانم مریم
سلام و سپاس
اولاً ببخشید که دیر پاسخ میدهم…
ثانیاً معلوم است که اصطلاحات “آس” و “بریدن” و “شاه” و… خوب آشنایید، که این بیت به دلتان نشسته است :)
ثالثاً غزلی از مریم جعفری آذرمانی را برایتان میگذارم که در مجموع میپسندمش!
دنیا پر از سگ است جهان سر به سر سگیست
غیر از وفا تمام صفات بشر سگیست
لبخند و نان به سفرهی امشب نمیرسد
پایان ماه آمد و خلق پدر سگیست
از بوی دود و آهن و گِل مست میشود
در سرزمین من عرق کارگر سگیست
جنگ و جنون و زلزله؛ مرگ و گرسنگی
اخبار یک ، سه ، چار، دو ،تهران، خبر سگیست
آهنگ سگ ترانهی سگ گوشهای سگ
این روزها سلیقهی اهل هنر سگیست
بار کج نگاه شما بر دلم بس است
باور کنید زندگی باربر سگیست
آدم بیا و از سر خط آفریده شو
دیگر لباس تو به تن هر پدرسگیست
***
توفیقات بسیار
حضرت مسعود خان
سلام و سپاس
آقا کلی روحیه گرفتیم که به دلتان نشست…
در ضمن “عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده/بازگردد یا برآید، چیست فرمان شما؟” شما بگو کجا بیایم من با سر میام….
این دوتا شعر از حامد عسکری هم تقدیم به خودت :)
اصلاً قبول حرف شما، من روانیام
من رعد و برق و زلزلهام؛ ناگهانیام
این بیتهای تلخِ نفسگیرِ شعلهخیز
داغ شماست خیمه زده بر جوانیام
رودم؛ اگر چه بیتو به دریا نمیرسم
کوهم؛ اگر چه مردنی و استخوانیام
من کز شکوه روسریات کم نمیکنم
من، این من غبار؛ چرا میتکانیام؟
بگذار روی دوش تو باشد یکی دو روز
این سر که سرشکستۀ نامهربانیام
کوتاه شد سی و سه پل و دو پلش شکست
از بعد رفتنت گل ابروکمانیام
شاعر شنیدنی است ولی دست روزگار
نگذاشت این که بشنویام یا بخوانیام
این بیت آخر است، هوا گرم شد؛ بخند
من دوستدار بستنی زعفرانیام
***
سلام سوژه نابم برای عکاسی
ردیف منتخب شاعران وسواسی
سلام «هوبره»ی فرشهای کرمانی
ظرافت قلیانهای شاه عباسی
تجسم شب باران و مخمل نوری
تلاقی غزل و سنگ یشم الماسی
و ذوالفنون، شب چشم تو را سه تار زده
به روی جامهدران با کلید «سل لا سی»
دعا، دعای همان روزگار کودکی است:
خدا تُنه ته دو باله تو مال من باسی
***
توفیقات بسیار
بَ………..ههههه….
سرکار خانم دکتر!
شما کجا اینجا کجا؟
دستت خیلی درد نکنه… کلی خوشحال شدم که از این غزلا خوشت اومده…
راستی اگه جواب این کامنت رو میخونی به امین بگو یه زنگ به من بزنه… این تلفنش از وقتی رفته سربازی کلاً قطعه… چند روز پیشا تو یه کافه دیدمش قرار بود به من به زنگه… رفت حاجی حاجی مکه…
خب! من یه رسمی دارم که برای هر کدوم از دوستان که کامنت میذارم شعری تو جواب میذارم. این شعر رو هم از مریم جعفری برا حضرتت میذارم:
من شاعرم خودکار نه؛ جوهر به دنیا آمدم
درگیر اندیشیدنم، من سر به دنیا آمدم
تقدیر بود انسانشدن، عمری زمینگیرم کند
روحم کبوتر بود و من، بیپر به دنیا آمدم
نارنجی و خاکستری، پاییز رنگ آتش است
هر روز و شب در آتشم؛ آذر به دنیا آمدم
نه؛این توان در مرگ نیست، از زندگی سیرم کند
مردانه خواهم مُرد اگر… دختر به دنیا آمدم
***
توفیقات
نوشت: خانه ما کلاغدان شده است
شما کبوتر من میشوی؟ نوشت:بله
نوشت: من دلم از هرچه کاکتوس پر است
شما صنوبر من می شوی؟ نوشت: بله
جناب رند پس از مدت ها سلام که:
نه خلاف عهد کردم که حدیث جز تو گفتم
همه بر سر زبانند و تو در میان جانی
سر می زنم، دلم هوای نوشتن نمی کند
که از هر چه کاکتوس پر است
بازهم شکر
تا کویر برهوت نشده شکر
بر شما خوش بگذرد ایام
آشیانتان لانه مرغ سعادت باد
سلام و درود بسیار….
همه صیدها بکردی هله میر بار دیگر
سگ خویش را رها کن که کند شکار دیگر
همه غوطهها بخوردی همه کارها بکردی
منشین ز پای یک دم که بماند کار دیگر
همه نقدها شمردی به وکیل درسپردی
بشنو از این محاسب عدد و شمار دیگر
تو بسی سمن بران را به کنار درگرفتی
نفسی کنار بگشا بنگر کنار دیگر
خنک آن قماربازی که بباخت آن چه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
تو به مرگ و زندگانی هله تا جز او ندانی
نه چو روسبی که هر شب کشد او بیار دیگر
نظرش به سوی هر کس به مثال چشم نرگس
بودش زهر حریفی طرب و خمار دیگر
همه عمر خوار باشد چو بر دو یار باشد
هله تا تو رو نیاری سوی پشت دار دیگر
که اگر بتان چنیناند ز شه تو خوشه چینند
نبدست مرغ جان را جز او مطار دیگر
توفیقات
نوشت: یوسفم و قعر ِ چاه تنهایم…
شما برادر ِ من میشوی؟ نوشت: بله
حضرت م. ناامید
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام!
و سپااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااس
از فرط ابتهاج به مرز انفجار رسیدم وقتی دیدم مجدداً نزول اجلال فرمودید و دیوار بازار رندان را به قلم مبارک مزین و فضایش را از انفاس عیسویتان معطر….
اما خودمانی تر…
قربان در آسمانها دنبالتان میگشتیم اینجا پیدایتان کردیم :) از جناب ابن فرح جویای احوال بودم و میگفت کمی در عوالم دیگر سیر میکنید که انشاءالله خوش گذشته باشد….
و بعد…
چه قدر این دوبیت آغازین کامنتتان به دلم نشست… اما هرچه گشتم جایی پیدایش نکردم…. خوب، خودم دست به قلم شدم و خطاب به شما به آن بیتی اضافه کردم که ابتدای همین کامنت برایتان آوردم… امیدوارم که به دلتان نشسته باشد….
حرف از کویر و برهوت شد. یاد این شعر شاملو افتادم. هرچند زبانش آرکائیک (باستانی) است اما وقتی گرههای معناییاش باز میشود، مبهوتت میکند:
آفتاب آتش بی دریغ است
و رویای آبشاران
در مرز هر نگاه
بر در گاه هر ثقبه
سایه ها
روسبیان آرامشند.
پیجوی آن سایه بزرگم
من که عطش خشک دشت را باطل می کند
چه پگاه و چه پسین،
اینجا نیمروز
مظهرهست است:
آتش سوزنده را رنگی و اعتباری نیست
دروازه امکان بر باران بسته است
شن از حرمت رود و بستر شنپوش خشک رود
از وحشت هرگز سخن می گوید
بوته گز به عبث سایه ئی در خلوت خویش می جوید
ای شب تشنه!
خدا کجاست؟
تو
روزی دگر گونه ای
به رنگ دگر
که با تو
در آفرینش تو
بیدادی رفته است:
تو زنگی زمانی
کنار تو را ترک گفته ام
و زیر آسمان نگونسار که از جنبش هر پرنده تهی است و
هلالی کدر چونان مرده ماهی سیمگونه
فلسی بر سطح موجش می گذرد
به باز جست تو برخواستم
تا در پایتخت عطش
در جلوه ئی دیگر
بازت یابم
ای آب روشن!
ترا با معیار عطش می سنجم
در این سرا بچه
آیا
زورق تشنگی است
آنچه مرا به سوی شما می راند.
یا خود
زمزمه شماست
ومن نه به خود می روم
که زمزمه شما
به جانب خویشم می خواند؟
نخل من ای واحه من!
در پناه شما چشمه سار خنکی هست
که خاطره اش عریانم می کند…
***
امیدوارم به واحهایای در این کویر برسی و سبز شوی
توفیقات
حضرت خلوت نشین
سلام
اولاً از اینکه این شعر مولانا را به این “قمار باز” یادآوری کردید سپاسگزارم…
ثانیاً حرف “قمار دیگر” شد، یاد این غزل محمدعلی بهمنی افتادم:
با همه بی سر و سامانی ام
باز به دنبال پریشانی ام
طاقت فرسودگی ام هیچ نیست
در پی ویران شدنی آنی ام
دلخوش گرمای کسی نیستم
آمده ام تا تو بسوزانی ام
آمده ام با عطش سالها
تا تو کمی عشق بنوشانی ام
ماهی برگشته ز دریا شدم
تا که بگیری و بمیرانی ام
خوبترین حادثه میدانمت
خوبترین حادثه میدانی ام؟
حرف بزن! ابر مرا باز کن
دیر زمانی است که بارانی ام
حرف بزن، حرف بزن، سالهاست
تشنه یک صحبت طولانی ام
ها به کجا میکشی ام خوب من
ها نکشانی به پشیمانی ام
***
توفیقات
سلام
شعر زیبایی بود.بیت “من آن قمارباز ِ بزرگم که باختم دل را به یک کرشمهی ِ این ناشناسها!” دلنشین و تلخ بود.
عالی بود.
خیلی وقت بود از خوندن شعر کسی لذت نبرده بودم. خوب شد علیرضا وبلاگتون رو باز کرد
حاجی مجبور نیستی آس دلت را بازی کنی که اون ببره
خب یه چیزه دیگه بازی کن
خیلی قشنگ بود
موفق باشی
احمد جان خیلی مخلصم، دم شما گرم. چه کردی با این دل اساعه قرار بزمی شاعرانه خواهم گذاشت
یا هووووووو
حضرات ذوستان
سلام و سپاس و عرض شرمندگی…
امشب، نیمه شب پاسخ خواهم گفت..
توفیقات
واقعا میشه دل به یه ناشناس باخت؟!!!!
حضرت جامپینگ
سلام و سپاس عذر بابت تأخیر
اولاً امیدوارم که تلخکامی ِتان از این بیت زیاد نباشد یا لااقل دلنشینیاش به تلخیاش بچربد.
ثانیاً بگذریم. موضوع این بیت دل باختن شاعر به یک کرشمهی یک ناشناس بود. مضمونهایی شبیه این در سنت شعر فارسی سابقهی دیرینه دارد و اصولاً شاعران در شعرهایشان نظرباز بودهاند و سریع دل میباختهاند، من ابیاتی از حافظ را که به این مضمون دلالت دارند را برایتان میآورم که دوستان و شما حظ هنری ببرید:
در نظربازی ما بیخبران حیرانند/من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند
*
اهل نظر دو عالم در یک نظر ببازند/ عشق است و داو اول بر نقد جان توان زد
*
حافظ چه شد ار عاشق و رند است و نظرباز/بس طور عجب لازم ایام شباب است
*
از راه نظر مرغ دلم گشت هواگیر/ای دیده نگه کن که به دام که در افتاد
*
صوفیان جمله حریفند و نظرباز ولی/زین میان حافظ دلسوخته بدنام افتاد
*
میخواره و سرگشته و رندیم نظرباز/وان کس که درین شهر چو ما نیست کدام است؟
*
در خیال این همه لعبت به هوس میبازم/بو که صاحبنظری نام تماشا ببرد
*
دادهام باز نظر را به تذروی پرواز/بازخواند مگرش نقش و شکاری بکند
*
صد ملک دل به نیم نظر میتوان خرید/خوبان در این معامله تقصیر میکنند
*
از بتان آن طلب ار حسن شناسی ای دل/کین کسی گفت که در علم نظر بینا بود
*
در مقامات طریقت هرکجا کردیم سیر/عافیت را با نظربازی فراق افتاده بود
*
هرچند بعضی مواقع هم از این شیوه خسته میشود:
خوشا دلی که مدام از پی نظر نرود/به هر درش که بخوانند بیخبر نرود
*
کمال دلبری و حسن در نظربازی است/به شیوهی نظر از نادران دوران باش
*
بعضی وقتها هم شاکی میشود:
با چنین زلف و رخش بادا نظربازی حرام/هر که روی یاسمین و جعد و سنبل بایدش
*
وقتی شاه شجاع پدرش امیرمبارزالدین را مخلوع و کور میکند و سختگیریهای شرعی او را ملغی میکند هم میگوید:
شد آنکه اهل نظر بر کناره میرفتند/هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش
*
اما به نظر من اوج “هنری” این اعتراف شاعرانه اینجاست:
عاشق و رند و نظربازم و میگویم فاش/تا بدانی که به چندین هنر آراستهام
*
گوشهی چشم رضایی به منت باز نشد/این چنین عزت صاحبنظران میداری
*
خلاصه، حافظ برای خودش علم نظر را تأسیس کرده است:
نرگس ار لاف زد از شیوهی چشم تو مرنج/نروند اهل نظر در پی نابینایی…
***
توفیقات
خنک آن قماربازی که بباخت هرچه بودش/ بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
«مولوی»
درود به رند عزیز ما
یاد حکایت دل آن روزهای خود افتادم.
من آن قمارباز ِ بزرگم که باختم
دل را به یک کرشمهی ِ این ناشناسها!
هر چند گویا حکایت این بیت مضمونی متفاوت با آنچه که در ما روی داده بود در خود دارد ولی این بیت شما مرا یاد بیتی انداخت که جوششی عاشقانه مرا به زمزمه اش واداشت:
آری اینک این منم
آن پاکباز در هوای آن قمار دیگرم
این منم، آن درپی پرّی دگر بالی دگر
که اشاره ای بودند به بیت آغازین این کامنت و نیز بیت:
گفت که با بال و پری من پر و بالت ندهم
در هوس بال و پرش بی پر و پرکنده شدم
آن روزها حال و هوای دریای دل ما طوفانی و بود ما را سخنهایی چنین در سر:
آن یکی عاشق به پیش یار خود/ میشمرد از خدمت و از کار خود
کز برای تو چنین کردم چنان/ تیرها خوردم درین رزم و سنان
مال رفت و زور رفت و نام رفت/ بر من از عشقت بسی ناکام رفت
هیچ صبحم خفته یا خندان نیافت/ هیچ شامم با سر و سامان نیافت
آنچ او نوشیده بود از تلخ و درد/ او به تفصیلش یکایک میشمرد
نه از برای منتی بل مینمود/ بر درستی محبت صد شهود
عاقلان را یک اشارت بس بود/ عاشقان را تشنگی زان کی رود
میکند تکرار گفتن بیملال/ کی ز اشارت بس کند حوت از زلال
صد سخن میگفت زان درد کهن/ در شکایت که نگفتم یک سخن
آتشی بودش نمیدانست چیست/ لیک چون شمع از تف آن میگریست
گفت معشوق این همه کردی ولیک/ گوش بگشا پهن و اندر یاب نیک
کانچ اصل اصل عشقست و ولاست/ آن نکردی اینچ کردی فرعهاست
گفتش آن عاشق بگو که آن اصل چیست/ گفت اصلش مردنست ونیستیست
تو همه کردی نمردی زندهای/ هین بمیر ار یار جانبازندهای
هم در آن دم شد دراز و جان بداد/ همچو گل درباخت سر خندان و شاد
«مثنوی»
و چه خوش اند لحظات عاشقی و احساس عاشقی چه شوری برمی انگیزد در دل و جان و چه آتشی است این آتش …
عمریست تا من در طلب هر روز گامی میزنم
دست شفاعت هر زمان در نیک نامی میزنم
بی ماه مهرافروز خود تا بگذرانم روز خود
دامی به راهی مینهم مرغی به دامی میزنم
اورنگ کو گلچهر کو نقش وفا و مهر کو
حالی من اندر عاشقی داو تمامی میزنم
تا بو که یابم آگهی از سایه سرو سهی
گلبانگ عشق از هر طرف بر خوش خرامی میزنم
هر چند کان آرام دل دانم نبخشد کام دل
نقش خیالی میکشم فال دوامی میزنم
دانم سر آرد غصه را رنگین برآرد قصه را
این آه خون افشان که من هر صبح و شامی میزنم
با آن که از وی غایبم و از می چو حافظ تایبم
در مجلس روحانیان گه گاه جامی میزنم
حافظ
حضرات علیرضا محمدینیا و نعیمه عرفانی
سلام و سپاس بسیار
اگر حضرات اهل قلم و اندیشهای مثل شما، شعری بپسندند، یعنی شعر حداقلهای معیارهای شعریت را دارد :) خلاصه کلی رفتم به آسمانها…
بگذریم…
جناب امیر نور لطف کردند و غزلی از جناب علی اکبر یاغی تبار را برایم فرستادهاند که جناب م. ناامید دو بیتش را برایم گذاشته بودند…. بالاخره در نوع خودش جالب است: شما را به خواندنش دعوت میکنم:
نوشت : یاور من میشوی ؟ … نوشت : بله
تصدق سر من میشوی ؟ … نوشت : بله
نشست : اول خود را مرور کرد ، سپس
نوشت : آخر من می شوی ؟ … نوشت : بله
و چون دروغ – که خون قبیله من و توست
دوباره باور من می شوی ؟ … نوشت : بله
نوشت : من دلم از هر چه کاکتوس پر است
تو که صنوبر من می شوی ؟ … نوشت : بله
نگاه کن ! حرم ما کلاغدان شده است
شما کبوتر من میشوی ؟ … نوشت : بله
همین یکی دو سه شب را که آورده ام
مزید بستر من میشوی ؟ … نوشت : بله
نوشت : جان تو ! نه ! جان آن پدر جانت !
عروس مادر من میشوی ؟ … نوشت : …
***
توفیقات بسیار
جناب امیر خان نور
سلام و سپاس بسیار
رفیق اشتباهت همینجاس… اگه آس رو بازی نکنی، یعنی داری “بازی، بازی” میکنی… اگه اونو بازی کردی یعنی داری زندگی میکنی :) اونوقت برد و باختت زیاد فرق نداره….
زیادی فلسفی شد…. بیخیال….
***
با وسوسههای حسین خلج نشستم غزلای پست مدرن رو میخونم… خوب لااقل میتونم بگم که برای یه بار خوندن شاید بد نباشن… تا ببینم که بعدن به چه نتیجهای میرسم…
معلّق از نخ ِ سبز ِ گره زده به درخت
تکان تکانـ/ــده شدن توی بادها از خود
برای رد شدن از روزهای نفرینی
پناه بردن ِ به اعتقادها از خود
دو چشم قهوه ای و چند نامه ی رمزی
به جا گذاشتن ِ توی یاد ها از خود
به زور گریه/ رسیدن/ به در/ زدن/ با مشت
و بعد خسته شدن، از نمادها، از خود
و بعد خسته شدن، از نمادها، از خود
و بعد…
خوب که نگاه کنی می بینی
هیچ چیزی برای دیدن نیست
حتی از این بالا
حالا که پایت به زمین نمی رسد
که حاجتت را گرفته ای
دال ها را دور انداخته ای
از «…رخت» ها
حالا هرجور می خواهی
تقابل بین معقول و محسوس را تفسیر کن
با چشم های بسته
متافیزیک گم ِاین شعر را نشانه شناسی کن
با خستگی لای آخرین کلمات عاشقانه ی نامه های خداحافظی
***
فاطمه اختصاری
***
توفیقات
جناب مسعود خان
سلام و سپاس بسیار
هنوز منتظریم… این شعر پست مدرن فاطمه اختصاری را هم بخوانید تا برای دیدار شاعرانهیمان آمادهتر شوید :)
تو در معادله های چهار مجهولی
به ضرب و جمع عدد های فرد مشغولی
ببین دوباره مرا در خودت کم آوردی
که ضلع گمشده ام توی خواب هذلولی
من آن سه نقطه ی گیجم پس از مربّع ها
که می رسد به تو از این روابط طولی
دو تا پرنده که از پشت بام می افتند
دو تا پرنده در این اتفاق معمولی-
« شبیه بچگیای من و تو هی مردن »
« دو تا پلندمو کشتی؟ چلا؟ همین جولی؟ »
نگاه کن ! پس از این گریه چی بجا مانده؟
دو چشم قرمز خسته شبیه گلبولی-
که لیز می شود از بوسه های غمگینت
تو در تصّور من شکل فعل مجهولی
***
توفیقات بسیار
حضرت ناشناس کامنت سی و پنج
سلام و سپاس
این شعر را که برای یکی از شاعران خواندم همین حرف را به من زد. گفت که عشق از یک شناخت حاصل میشود و اول شخص این غزل دل را به کرشمهی یک ناشناس باخته است!
من هم با نظر ایشان موافقم که در دنیای واقعی چنین اتفاقی تقریباً غیر ممکن است، اما به گمانم شعر (و علیالاصول هنر) جایی است که از این اتفاقات ممکن است بیفتد. البته بهتر است بگویم که جهان هنر تنها جایی است که ناممکنها در آن ممکن میشوند….
اما دوست داشتن و عشق آرمانی که متناسب با دنیای واقعی است را شاملو (بامداد) در این شعر تصویر کرده است:
دوستش میدارم
چرا که میشناسمش
به دوستی و یگانگی
شهرـ
ـ همه بیگانگی و عداوت است
هنگامی که دستان مهربانش را به دست می گیرم
تنهایی غم انگیزش را در می یابم
اندوهش غروبی دلگیر است
در غربت و تنهایی
همچنان که شادیش
طلوع همه افتاب هاست
چشمه ای ……
پروانه ای و گلی کوچک
از شادی
سر شارش می کند
و یاس معصومانه
از اندوهی
گران بار…
این که بامداد او دیری است
که شعری نسروده است
چندان که بگویم
” امشب شعری خواهم نوشت ”
با لبانی متبسم به خوابی آرام فرو میرود
چنان چون سنگی
که به دریاچهای
و بودا
که به نیروانا
و در این هنگام
دخترکی خردسال را ماند
که عروسکش را عروسک محبوبش را
تنگ در آغوش گرفته باشد
اگر بگویم که سعادت
حادثهای است بر اساس اشتباهی
اندوه سراپایش را در بر میگیرد
چنان چون دریاچهای
که سنگی را
و نیروانا
که بودا را
چرا که سعادت را
جز در قلمرو عشق بازنشناخته است
عشقی که
به جز تفاهمی آشکار
نیست
بر چهره زندگانی من
که بر آن
هر شیار
از اندوهی جانکاه حکایتی می کند
آیدا لبخند امرزشی است
نخست
دیر زمانی در او نگریستم
چندان که چون نظری از وی باز گرفتم
در پیرامون من
همه چیزی
به هیأت او در امده بود
آنگاه دانستم که مرا دیگر
از او گریز نیست!!!
***
توفیقات بسیار
جناب احسان ج
سلام
اولاً از انتخاب فوقالعاده زیبای اشعار شما بسیار بسیار متشکرم. بسی محظوظ شدیم….
ثانیاً خدا را شکر که شما به سر منزل مقصود رسیدهاید و از قرار معلوم این قمار را بردهاید… برای این بنده هم دعا بفرمایید :)
ثالثاً چون این یکی دو روز دارم غزل و غزل-مثنویهای پستمدرنها را میخوانم، برای شما هم یکی از این غزل-مثنویها را میگذارم. از سید مهدی موسوی است و آوردنش به منزلهی موافقت من با این زبان و اندیشه نیست…
از چشم هام، آدم دلتنگ می بَرَند
با جرثقیل، از دل من سنگ می برند
فحشی ست در دلم که شدیداً مؤدّب است
در من تناقضی ست که هر روزش از شب است
خوابیده اند در بغلم بی علاقه ها
پرواز می کنند مرا قورباغه ها
از یاد می برند مرا دیگری کنند
از دستمال ِ گریه ی من روسری کنند
در کلّ شهر، خاله زنک ها نشسته اند
درباره ی زنی که منم داوری کنند
با آن سبیل! و خنجر ِ در آستینشان
در حقّ ما برادری و خواهری کنند!!
چشم تو را که اسم شبش آفتاب بود
با ابرهای غمزده خاکستری کنند
ما قورباغه ایم و رها در ته ِ لجن
بگذار تا خران چمن! نوکری کنند
ما درد می کشیم که جوجه فسیل ها!
در وصف عشق و زیر کمر شاعری کنند
از سختمان گذشته اگر سخت پوستیم!
بیچاره دشمنان شما! ما که دوستیم!!
از دعوی ِ برادری ِ باسبیل ها!
تا واردات خارجی ِ دسته بیل ها!!
از تخت های یک نفره تا فشار قبر
خوابیدن از همیشگی ِ مستطیل ها
در جنگ بین باطل و باطل که باختم
دارد دفاع می شود از چی وکیل ها؟!
دیروز مثل سنگ شدم تا که نشکنم
امروز می برند مرا جرثقیل ها
چیزی که نیست را به خدایی که نیستیم
اثبات می کنند تمام ِ دلیل ها
در حسرت ِ گذشته ی بر باد رفته ای
آینده ی کپی شده ای از فسیل ها!
ناموسم و رفیق و وطن فحش می دهند
دارند بیت هام به من فحش می دهند
پرونده ای رها شده در بایگانی ام
از لایه های متن بیا تا بخوانی ام
باران نبود، امشب اگر گونه ام تر است
بر پشت من نه بار امانت، که خنجر است!
از نام ها نپرس، از این بازی ِ زبان!
قابیل هم عزیز من! اسمش برادر است
از کودکیت، اکثر ِ اوقات درد بود
تنها رفیق ِ آن دل ِ تنهات درد بود
شاعر شدی به خاطر یک مشت گاو و خر
شاعر شدی ولی ادبیّات، درد بود!
داری من و جنون مرا حیف می کنی
داری شعار می دهم و کِـیف می کنی
در شهر ما پرنده ی با پر نمی شود!
آنقدر بد شده ست که بدتر نمی شود
اسمش هرآنچه باشد: یا دوست یا رفیق
جز وقت ارث با تو برادر نمی شود
از «دستمال» اشکی من استفاده هاست!!
نابرده رنج، گنج میسّر نمی شود!!
می چسبم از خودم به غم و شعر می شوم
از شعر گریه می کنم و شعر می شوم!
از کاج هام موقع چاقو زدن توام
بگذار شهر هرچه بگویند! من، توام!
افتاده در ادامه ی هر گرگ، گلـّه ها
محبوبیت، به رابطه ام با مجلّه ها
تشکیل نوظهوری ِ مشتی ستاره ها
از دادن ِ تمامی ِ … در جشنواره ها
شب های حرف و سکـ-س ِ به سیگار متـّصل
و اشک های شعر، کنار ِ در ِ هتل
دارم سؤال می شوی از بی جواب ها
بیهوده حرف می/ زده در گوش خواب ها
تا گریه ای شوم بغل ِ هر عروسکم
تا کز کنم دوباره به کنج ِ کتاب ها
از گریه های دختر ِ می خواست یا نخواست
در ابتدای قصّه که یک جور انتهاست!
تا صبح عر زدن وسط ِ دست های تو
بیداری ام بزرگ تر از فکر قرص هاست
از قصّه ی تو بعد ِ «یکی که نبود»ها
از آسمان محو شده پشت دودها
از قصّه ی دروغی ِ آدم بزرگ ها
تقسیم گوسفند جوان بین گرگ ها!
تسلیم باد/ رفتن ِ ناموس ِ باغ ها
آواز دسته جمعی و شاد ِ کلاغ ها
یک جفت دست، دُور گلویم که سست شد
افتادن ِ من از همه ی اتفاق ها
جنگل به خون نشست و درختان تبر شدند
و بار می برند کماکان الاغ ها!
در می روم از اینهمه پوچی به خانه ات
از خانه ام! به گوشه ی امن ِ اتاق ها
پاشیدن ِ لجن به جهان ِ مؤدّبت!
عصیانگری قافیه در قورباغه ها!!
لعنت به ساده لوحی ات و آن دل ِ خرت!
بهتت زده! شکسته در این شهر باورت
به دست دوست یا که به آغوش امن عشق
اینبار اعتماد کنی خاک بر سرت!!
خشکیده چشم و گریه ی ابرم زیاد نیست
ای زندگی بمیر که صبرم زیاد نیست
از زنگ بی جواب ِ کسی در کیوسک ها
از زل زدن به بی کسی بچّه سوسک ها!
از بحث روزنامه سر ِ کارمزدها
از بوی دست های تو در جیب دزدها
تزریق چشم های تو کنج ِ خرابه ها
از پاک کردن ِ همه با آفتابه ها
از چند تا معادله و چند تا فلش
از یک پری که آمده از راه دودکش
از انحراف من وسط ِ مستقیم ها!
از عشق جاودانه ی ما پشت سیم ها!!
از گریه ی تمام شده بعد ِ چند روز
از بالشم که بوی تو را می دهد هنوز
از آدمی که مثل تو از ماه آمده ست
از اینهمه بپرس:
چرا حال من بد است؟!!
از این شب برهنه چراغ مرا بگیر
از قرص های خسته سراغ مرا بگیر
دستی به روزهای خرابم نمی بری
از چشم های توست که خوابم نمی بری
دارد جهان، غرور مرا مَرد می کند
سگ لرزه هام زیر پتو درد می کند
■
رد می شود شب از بغل من، سیاهپوش
با گریه هستمت که اگر نیستم به هوش
پوشانده شب تمامی این شهر زشت را
خوابیده است داخل سوراخ، بچّه موش!
شب می رسد… و تنها از، اینهمه سیاه
آوازهای رفتگری می رسد به گوش…
***
امیدوارم که لذت برده باشید….
توفیقات بسیار
تو این قمار متاسفانه همه باختیم.خیلی سنگین به سنگینی خون سهراب و اشکان و …. و شهدای عاشورا
و سنگین تر وقتیه که فراموش کنیم و به این قمارها عادت.
به امید روزی که نا امید نشیم.
سلام جناب قدیانی!
اول اینکه ممنونم از توضیح و جواب و البته شعر.
بعد اینکه آن توضیحات رو من یکی که می پسندم، یعنی کاش حذف نکنید، خب کلی به معلوماتِ مثل منی اضافه میشه، اینم که تو اولین کامنت بیاد خوب تره، چون یه جور اون مرسوم نبودن رو میپوشونه و یه جور به مخاطبِ خاص ترتون که میاد تو وبلاگ کمک میکنه!
راستی یه نکته ای، اینجا آدم باید دنبالِ کامنتِ خودش هم بگرده! از چشم جا میافته ;)
به هرحال ممنونم.
توفیقات تون روز افزون و حق یار و نگهدارتون.
وبلاگتون چقدر حیرت انگیز دلپذیره!گهگاه گذری یه سری می زنم جهت احوالپرسی،همیشه ناغافل زمینگیر میشم!عجیب غزلناک و شعرخیزه حتی اگر مدتها باشه که “از حافظ و غزل انگار خسته ام/ از این جماعت بیکار خسته ام”!جداً توفیقات عالی متعالی…
حضرت زمستان آسمان
سلام و سپاس بسیار
شاید در خیلی از بازیها باخته باشیم ولی گمان نمیکنم که خون اشکان و سهراب و …. را باخته باشیم… مطمئنم اگر چیزی در این دوران قرار باشد که به ثمر برسد همین خونهاست… خیالتان راحت باشد که این یکی دیگر به ثمر خواهد نشست. در ضمن ما نباختهایم که به باخت عادت کنیم….
بگذریم… داغ دلمان را تازه کردید… اوایل انقلاب محمد رضا لطفی روی ترانهای از اصلان اصلانیان، آهنگی گذاشت که محمدرضا شجریان آن را خواند:
شب است و چهره میهن سیاهه
نشستن در سیاهی ها گناهه
تفنگم را بده تا ره بجویم
که هرکه عاشقه پایش به راهه
برادر بی قراره
برادر شعله واره
برادر دشت سینه اش لاله زاره
شب و دریای خوف انگیز و طوفان
من و اندیشه های پاک پویان
برایم خلعت و خنجر بیاور
که خون می بارد از دل های سوزان
برادر نوجونه
برادر غرق خونه
برادر کاکل اش آتشفشونه
تو که با عاشقان درد آشنایی
تو که هم رزم و هم زنجیر مایی
ببین خون عزیزان را به دیوار
بزن شیپور صبح روشنایی
برادر بی قراره
برادر نوجونه
برادر شعله واره
برادر غرق خونه
برادر کاکل اش آتشفشونه
***
لینک دانلودش را هم برای دوستان میگذارم:
http://www.4shared.com/file/112177818/65d37a23/baradar1.html
***
توفیقات بسیار
حضرت نجوا
سلام و سپاس بسیار
اولاً به چشم…
ثانیاً چه کار کنم… اگر راه حلی داشت حتما انجام میدادم…
ثالثاً در کامنتهای قبل گفتهام که این روزها دارم غزلهای پست مدرنها را میخوانم… این هم غزلی از سیدمهدی موسوی که کمی تا قسمتی پست مدرن است:
یک هیچ ِادکلن زده با موی فرفری
شاید وکیل پایه یک دادگستری
دارد دفاع می کند از دختری که نیست
اسمش «پری» … نه! از همه جنبه ها پری!!
از یک نگاه ساده و معصوم مثل گرگ
یک مشت موی سرزده از زیر روسری
از دختری که گفته به این هیچ! عاشقست
از دختری که رفته ، با مرد دیگری
لیلای قصّه خط زده کلّ کتاب را
پیدا نموده شاید مجنون بهتری!…
رو می کند به سمت تماشاچیان وکیل
فریاد می زند که تو دختر مقصّری؟!
دختر فقط عروسک بازی زندگیست
تو مرده ای به خاطر این جرم: دختری!
دیگر به اختیار خودت نیست ماندن و…
وقتی که از تمامی خود رنج می بری
حس می کنی گرفته دلت از هر آنچه نیست
می خواهی آسمان را بالا بیاوری…
قاضی نگاه می کند آرام و مرگبار
به دادگاه و صندلی پیر داوری
از خود سؤال می کند آیا نمی شود…
آیا نمی شود که از این جرم بگذری؟!
رو می کند به سمتِ وکیل ِ در آینه
با یک نگاه خسته و یکجور دلخوری
شاهد: خودش، دلیل:خودش ، حکم: زندگی
قاضی: خودش، وکیل:خودش ، متـّهم: پری!
***
توفیقات بسیار
در این زمانه رفیقی که خالی از خلل است/صراحی می ناب و سفینهی غزل است!
سرکار خواهر یک دوست
سلام و سپاس
اولاً که به جا نیاوردم…
ثانیاً از قرار معلوم با غزل چندان رابطهی خوشی ندارید… اما شاید این غزلهای پست مدرن را بپسندید! هرچند من خودم بعضی وقتها میمانم که اینها چه میگویند…
دستی برای کشورمان برق می کشید
و طبق نقشه، لوله کشیهای فاضلاب!
دستی که چند کیسهی دارو به ما رساند
انواع چرکخشککن و قرصهای خواب
ساقی ِ خسته عشوهگری را شروع کرد!
درحال رقص جام صراحی به دست داشت
آورد توی محفلمان ضبط صوت را
دستی که از لحاظ زمانی شکست داشت
پشت بلندگو خبر کشف ماه بود
ما مثل انفجار زمین دست میزدیم
گردان ِ در محاصرهی سیم! خاردار
با اعتماد محض! به مین دست میزدیم
احساس دستهجمعی حبس ابد شدن
در یک اتاق ِ تنگ ِ پر از لامپ داشتیم
هل داده میشدیم به شکلی شبیه هم
با اضطراب توی خلاء پا گذاشتیم
ناخواسته گرفته شده چشمهایمان
در بازی ِ «بگو چه کسی پشتت ایستاد؟»
تاریکی نفوذکننده به هر کجا
در لولههای خالی دنیا، صدای باد…
سربازهای مرده تهِ چالههای آب
با ردّ ِ زخمهای عفونی ِ روی پوست
آرامشی/ گرفته دو تا دست خسته را
خوش باش با مَهَت که کمی باده در سبوست!!
***
این شعر از فاطمه اختصاری است
توفیقات بسیار
بسیار زیبا بود!
حضرت جلبک سلام
سپاس بسیار از نظر لطفتان
نمیدانم که چرا یاد این تک بیت صائب تبریزی افتادم:
یک عمر میتوان دم از زلف یار زد!/در بند آن مباش که مضمون نمانده است…
توفیقات
سلام ، باز هم فیلتر شدم اما خوشبختانه هنوز هستم …
ما زنـده به آنیـــم کـه آرام نمـانیــــم
موجیم که آسودگی ما عدم ماست
لطفأ آدرس را اصلاح کنید :
mghods2.blogfa.com
و اگر فیلتر ادامه یافت ، عدد را یکی یکی اضافه کنید .
حضرت رها
سلام و سپاس بسیار
اوامر حضرتعالی انجام شد…
خواندن این شعر محمدعلی بهمنی هم در اینجا شاید خالی از لطف نباشد:
قطره قطره اگر چه آب شدیم
ابر بودیم و آفتاب شدیم
ساخت ما را همو که می پنداشت
به یکی جرعه اش خراب شدیم
هی مترسک کلاه را بردار
ما کلاغان دگر عقاب شدیم
ما از آن سودن و نیاسودن
سنگ زیرین آسیاب شدیم
گوش کن ما خروش و خشم تو را
همچنان کوه بازتاب شدیم
اینک این تو که چهره می پوشی
اینک این ما که بی نقاب شدیم
ما که ای زندگی به خاموشی
هر سوال تو را جواب شدیم
دیگر از جان ما چه می خواهی ؟
ما که با مرگ بی حساب شدیم
***
توفیقات بسیار
سلام. شب خوش. این … یعنی چی؟ مثلا در جواب ناشناس ۲ ، ۲بار استفاده کردید یا دیگر ناشناس ها یا شناسا ها. بعضی اوقات چند بار و بعضی اوقات اصلا
توفیقات!
حضرت ناشناس پنجاه و سه
سلام و سپاس
از قرار معلوم شما همان ناشناس دو هستید. کامنتهای شما حقاً غریب است. در کامنت دومتان که دربارهی کلمهی “توفیقات” نظر شریف خود را ابراز کرده بودید و اینبار هم دربارهی “سه نقطه”ها پرسیدهاید!
و اما جواب…
این سه نقطهها گاه نشانهی” آه” اند، آهی از ته دل. مثل سه نقطهی بعد از “و اما جواب” :) گاهی هم نشانهی حرفهای نگفتهی نویسندهی کامنت است که به سبب ضیق وقت ناتمام میماند.
بگذریم. این غزل محمدعلی بهمنی را خیلی دوست دارم:
با همه بی سر و سامانیم
باز به دنبال پریشانیم
طاقت فرسودگیم هیچ نیست
در پی ویران شدن آنیام
آمده ام بلکه نگاهم کنی
عاشق آن لحظه طوفانیم
دلخوش گرمای کسی نیستم
آمده ام تا تو بسوزانیم
آمده ام با عطش سالها
تا تو کمی عشق بنوشانیم
ماهی برگشته ز دریا شدم
تا که بگیری و بمیرانی ام
خوبترین حادثه می دانمت
خوبترین حادثه می دانی ام؟
حرف بزن ابر مرا باز کن
دیر زمانی است که بارانی ام
حرف بزن حرف بزن سالهاست
تشنه یک صحبت طولانی ام
ها…. به کجا می کشیم – خوب من؟
ها…ـ نکشانی به پشیمانی ام
***
توفیقات بسیار
سلام
با ” سیصدمین روز فراق در ایام فاطمیه ” منتظرم .
موفق و پیروز باشید .
سلام. ممنون از جواب. اما چرا آه باید کشید بعد از ۲ جمله ی معمولی؟ مگر درد یا غمی وجود دارد؟
می دونید بعضی اوقات من فکر می کنم که ما اصلا دوست داریم غمگین باشیم. و چیزهایی شبیه این. واقعا اینطوره؟
حالا به رسم خودتون در انتهای جوابم می گویم: توفیقات!
از بسکه دست میگزم و آه میکشم/آتش زدم به تن لَخت لَخت خویش!
حضرت ناشناس
سلام و سپاس
اولاً که این رسم توفیقات گفتن از من نیست و از یکی از رهگذران این بازار که من به ایشان ناشناس پنج میگفتم به یادگار مانده است :)
ثانیاً من یکی که دوست دارم همیشه شاد باشم:) اما… خوب… نمیشود… گاهی وقتها اینگونه است: “غم زمانه که هیچش کران نمیبینم….” اما این غم هم بد نیست: “غم که میآید در و دیوار شاعر میشود…”
ثالثاً آن سه نقطهی بعد از “و اما جواب” بیشتر شوخی بود، تا جدی.
رابعاً برای اینکه شاد بشویم، غزلی از حافظ را برایتان میگذارم که تماماً آرزوی شادمانی است:
ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار
ببر اندوه دل و مژده دلدار بیار
نکتهای روح فزا از دهن دوست بگو
نامهای خوش خبر از عالم اسرار بیار
تا معطر کنم از لطف نسیم تو مشام
شمهای از نفحات نفس یار بیار
به وفای تو که خاک ره آن یار عزیز
بی غباری که پدید آید از اغیار بیار
گردی از رهگذر دوست به کوری رقیب
بهر آسایش این دیده خونبار بیار
خامی و ساده دلی شیوه جانبازان نیست
خبری از بر آن دلبر عیار بیار
شکر آن را که تو در عشرتی ای مرغ چمن
به اسیران قفس مژده گلزار بیار
کام جان تلخ شد از صبر که کردم بی دوست
عشوهای زان لب شیرین شکربار بیار
روزگاریست که دل چهره مقصود ندید
ساقیا آن قدح آینه کردار بیار
دلق حافظ به چه ارزد به میاش رنگین کن
وان گهش مست و خراب از سر بازار بیار
***
توفیقات
سلام
خوشحالم که با وبلاگتون آشنا شدم
زیبا سروده اید
من لینکتون کردم
پرنده ی کوچولو را کشتن
بساط یک بحث فمینیستی را جمع کردن
و زرافه ها را دادن به دست توله گرگهایی که قرار نبود گرگ بشن قرار بود برن مهد کودک
انتشارات سخن گستر و بخش این روشنای نزدیک رو جمع کردن چون حقیقت تلخه . ما این حرکت وقیحانه را محکوم میکنیم .
خبر تکمیلی را در وبلاگ بخوانید .
سرکار خانم عامری
سلام و سپاس
بنده هم از خواندن شعرهای شما محظوظ شدم :)
بگذریم…
چند روز پیش غزلهای محمد کاظم بهمنی را میخواندم:
حرف یک پنجره را پنجرهها میفهمند…
غزلهایش خوب و روان هستند و گاه با بیتهای درخشان. هرچند زیاد با ذائقهی من جور در نمیآیند:
سخت بالابروی، ساده بیایی پایین
قصهی تلخ مرا سرسرهها میفهمند
اسم کتابشان “پیشامد” است. اگر دوستان اتفاقی آن کتاب مستطاب را دیدند شاید بد نباشد از نمایشگاه “ابتیاع” کنند :)
توفیقات
حامد جان
سلام
زیاد حرص نخور رفیق… قصهی ما فعلاً در این سرزمین همین است، هرچند این بچهها هم یک کمی به سرشان زده بود که آن “غلطنامهها” را چاپ کردند…
یکی از بچهها میگفت که دکتر موسوی گفته از ایران میرود، خدا کند که این کار را نکند. نباید به این زودیها هم جا زد.
بگذریم. یک شعر بیربط به بحثمان را از محمدکاظم بهمنی برایتان میگذارم. هرچند از حافظهام مدد میگیرم و احتمالاً با تغییرات ناخواستهای از بنده میخوانیدش.
میرسد یک روز فصل بوسهچینی در بهشت
روی تختی با رقیبان مینشینی در بهشت
تا خدا بهتر بسوزاند مرا خواهد گذاشت
یک نمایشگر در آتش، دوربینی در بهشت
صاحب عشق زمینی را به دوزخ میبرند
جا ندارد عشقهای اینچنینی در بهشت
گیرم از روی کرم روزی خدا دعوت کند
دوزخیها را برای شبنشینی در بهشت
با مرامی که من از تو باوفا دارم سراغ
میروی دوزخ مرا گر تو ببینی در بهشت…
***
من اگر جای خدا بودم برای ظالمین
خلق میکردم به نامت سرزمینی در بهشت
***
توفیقات
مثل همیشه زیبا بود .
حضرت رها
سلام و سپاس
ممنون که سر میزنید… به پاس حضور شما این غزل محمدرضا طاهری را میآورم:
دوستان! کافی ست ماتم ، اندکی مسرور تر
کیست از من در میانِ جمعتان رنجور تر
هی نمک می ریزد این دلشوره بر زخم دلم
بر دلم ، این تُنگِ از هفتاد دریا شور تر :
شهر آشوب است ، کس درد آشنای خلق نیست
هرکه با وضع زمان بیگانه تر ، مشهور تر
محتسب ها در لباس می فروشان در کمین
مست ها! هشیار باشید ، اندکی مستور تر
مرغکان! سیمرغ بالاتر از این ها می پرد
“قاف” کافی نیست ، باید رفت جایی دور تر
***
توفیقات بسیار
آقا این “دکتر” موسوی رو ما نفهمیدیم کیه؟! شما هم به نهضت دکترای مفت دادن به ملت پیوستین؟!!
D-:
حضرت ناشناس شست و پنج
سلام و سپاس
دکتر سید مهدی موسوی دارو ساز است واضع غزل پست مدرن. چند نمونه از کارهایش را برای دوستان پیش از این آوردم. وبلاگی دارند با این نشانی:
http://bahal3.persianblog.ir/
البته خواندن این وبلاگ دیگر زیاد سودی ندارد! بعد از اینکه در نمایشگاه کتاب امسال غرفهی انتشارات “سخنگستر” که ناشر آثار بچههای غزل پست مدرن بود را با آن وضعیت اسفبار بستند، آقای موسوی هم وبلاگش را به رنگ سیاه درآورده و پستهای پیشین را برداشته و از قرار معلوم بریده… باری! وضعیت اهالی فرهنگ در این سرزمین اسفناک است… همه تک تک در حال “بریدن” هستند و به فکر کوچ… من با غزل پست مدرن از نظر مبانی نظری و اصول عملی اصلاً موافقت ندارم اما این را میدانم که در فضای شعر امروز آنها هم حرفی برای گفتن و دارند و لااقل شور و نشاطی در شعر جوان امروز پدید آوردهاند. اما جناب موسوی به سبک خودشان غزل خداحافظی را در وبلاگشان آوردهاند که خواندنی است:
مهدی ِ موسوی ِ بدبختی ست
زیر رگ های آبی دستت
مهدی موسوی ترسویی
که رسیده مرا به بن بستت
می دود از اطاق خود به کجا؟!
«هیچ» در لحظه اتفاق افتاد
زیر رگ هات مرگ « تیر» کشید
دود سیگار را که بیرون داد ↓
دود سیگار را که بیرون داد
رفت آن اسم محو از یادم
دود سیگار را که بیرون داد
دود سیگا… به سرفه افتادم!
گریه ات می گرفت در مردی
که تمامی شعرها زن بود
گریه ات می گرفت مثل «غزل»
که جنین دوماهه ی من بود
گریه ات می گرفت و می دیدی
قطره های مهوّع خون را
زور هی می زدی و در گریه
می کشیدی یواش سیفون را
می کشیدی دوباره درد و درد
توی اندام زیرسیگاری
دست هایی لزج میان تـنت
باز مشغول فیلمبرداری
می کشیدی تن مرا بر دوش
گریه ات می گرفت در باران
حرف هی پشت حرف/ می آمد
کسی از دسته ی عزاداران
سنج می زد به مغز له شده ام
طبل می کوب کوب کوب بکوب
مهدی موسوی زمین را خورد
تف شد آهسته توی بچه ی خوب
تف شد آهسته روی متنی که
شرح ِ درد ِ همیشگی ِ من ِ ↓
خسته ی ِ تکـّه تکـّه ی ِ گیج ِ
خیس ِ درحال ِ منفجرشدن ِ ↓
بامب!… در روزنامه ها گفتند
خبر از سمت شرق آمده است
شمع روی تنم ترا می سوخت
ادیسون گفت برق آمده است!!
ادیسون قاه قاه می خندید
سیم هایت به هم زدند مرا
مثل «عین القضات» کفر شدم
مثل عین القضات مغز خدا ↓
پرت بودم جلوی سگ هاتان
شمع آجین دستهای کثیف
مثل چاقوی خونی ام در حوض
مثل یک اسلحه درون ِ کیف
شمع هایی که سوختند مرا
بر سر قبر عشق روشن بود
مثل «عین القضات» غمگینی
که جنین دوماهه ی من بود!
دود در متن مضحکم پیچید
دود بود و شدم، ترا مُردم
«تیر» هی می کشید روی لبم
دود سیگار را فرو بردم
ماه دیوانه روبرویم بود
مات با آن نگاه غمگینش
توی مغز جهان قدم می زد
«شمس» آرام با تبرزینش
عشق می خواند با قرائت نو
داستان های ران و پستان را
مولوی های مسخره از تو
دوره کردند درس عرفان را
زن نبودم اگرچه مرد نبود
مرد بودی اگرچه زن بودم
«شمس» و «عین القضات» را کشتند
شمس و عین القضات من بودم!
خبر از شـــرق در تنم لرزید
پخش می شد درون تلویزیون
کانال چارده… – «تو معصومی
بچّه ی خوب ِ…» قطره های ِ خون
مادرم پیتزا/ درســت شــدم
قطره های ِ سس ِ شب ِ قرمز
یک نفر گریه می کند: برگرد
یک نفر داد می زند: هرگز!!
به خـودم مثل نرده می چسبم
باد بر خاک می کشد من را
خســته از ازدحام ماشــین ها
در تو تریاک می کشد من را
فایل های همیشــه ویروسی
زرورق های حاوی هروئین
توی شلوار تــنگ کبریتی
در هماغوشی تو و بنزین
نامه های « اِ…داره/ گریه… عزیز…»
گمشـــده توی بایگانی ها
متن دنــیای پوچ و نامفهوم
زیر انبوه بازخوانی ها
فیلسوف بزرگ در فکر ِ
قطعیت یا هویّت چندم
جلوی هر «من ِ شناساگر»
خبر انفجار بمب اتم!
ثبت فــرق زبانی مبهم
بین همجنس « باز» یا که « گرا»
خواهرم گریه می کند از درد
فلسفه فکر می کند که « چرا؟؟؟!»
در/ به هم می خورد دلم انگار
در تناقـض… و خنده ای عصبی
مثـل تو با وقـار پارسی ات
مضطرب توی چادری عربی
مثل یک عقربه اسیر زمان
توی تکرار ِ در پس عادت
خسته ام مثل بچّه از بازی
کاش یک شب بخوابد این ساعت
چه شوم جز شدن فقط از جبـر
چه کنم جز کنم فـقط بیخود
«صفر درصد» برای خود عددی ست
حتمالی که واقـعا ً می شد!!
احتــمالی که کامپیوترها
سعی کردی محاسبات کنم
سعی کردم خطوط، پاره شوم
خواستم واقعا ً صدات کنم
خواســتم اتــّفاق می افتم
در خود ِ لحظه ی «چه کار بکن»
توی یک غار خارج از دنـیام
باز هم زنگ می زند تلفن
توی یک غار خارج از دنیام
که مرا می خزد میان تنش
می نویسـم برای خود نامه
فکر کشف دوباره ی آتش!
سهم من چیست جز سکوت و سکوت
«من ِ» خود را به دست من دادن
هر شب از درد زندگی مردن
به همین حسّ خوب تن دادن
قرصهای همیشه مشکوکی
که شبم را پر از خوشی کرده
مهدﯼ ِ موسوﯼ ِ ترسویی
که در این شعر خودکشی کرده./
حضرت ناشناس شست و پنج
یک چیز مانده که بگویم…
شما را نمیشناسم و به همین جهت خط و خطوط سیاسی تان را هم نمیدانم، اما اینکه من با شیوهی شعری سید مهدی موسوی مخالفم و امروز دیدهام که شعرهایش را سلاخی میکنند و هنوز دم برنیاوردهام، ناخودآگاه یاد این جملات برتولت برشت میافتم”
اول به سراغ یهودیها رفتند
من یهودی نبودم، اعتراضی نکردم
پس از آن به لهستانیها حمله بردند
من لهستانی نبودم و اعتراضی نکردم
آنگاه به لیبرالها فشار آوردند
من لیبرال نبودم، اعتراض نکردم
سپس نوبت به کمونیستها رسید
کمونیست نبودم، بنابراین اعتراضی نکردم
سرانجام به سراغ من آمدند
هر چه فریاد زدم کسی نمانده بود که اعتراضی کند
***
توفیقات بسیار
حضرت ناشناس
باز هم دیدم که شعری از حامد عسکری خواندهام و طنز بیت آخرش جالب است. آن را هم برایتان میگذارم:
هر بار خواست چای بریزد نمانده ای
رفتی و باز هم به سکوتش نشانده ای
تنها دلش خوش است به اینکه یکی دوبار
با واسطه سلام برایش رسانده ای
حالا صدای او به خودش هم نمی رسد
از بس که بغض توی گلویش چپانده ای
دیدم دوباره شهر پر از جوجه فنچ هاست
گفتند باز روسری ات را تکانده ای
می رقصی و برات مهم نیست مرگشان
مشتی نهنگ را که به ساحل کشانده ای
بدبخت من ،فلک زده من ،بد بیار من
امروز عصر چای ندارم …. تو مانده ای
سلام
از شعرت لذت بردم.موفق باشید.
سلام.
از شعرت لذت بردم.موفق باشید.
ترجمه ی احمد شاملو، ….. حقیقت گرا نیز گاه به رؤیا گرفتار می آید،. رؤیای حیاتی دیگر. حیاتی صلح آمیز تر …
در رویا هام بودم که این شعر هى توى ذهنم میومد هرچى میخوندم این تیکه از شعر رو دنباله باقیش خمارى میکشیدم یهو یاد سرچ افتادم هنوز ربط شعر مارگوت رو به وبلاگتون نمیدونم اما دستش درد نکنه این طورى بود که با وبلاگ شما آشنا شدم
چقدر زیبا مینویسید خودتون دل نشینه شعر هاو این شعر هاى شاملو. بهمنى و حافظ رو وقتى خوندم انگار که دفتر شعرهاى مورد علاقه ام را ورق میزدم احسنت به این حسن سلیقه
خلاصه خیلى لذت بردم
موفق باشید
اصلاخوب نبوددقت شود
اصلاخوب نبود
خیلی از خودت وشعرات خوشت میاد