رند بازاري

Rss Feed
چون من گدای بی نشان مشکل بود ياری چنان . سلطان کجا عيش نهان با رند بازاری کند

هو..هو… هو…

دوباره آسمان را به ریسمان می‌بافی
درهم و برهم
مثل ِ بافه‌‌ی ِ گیسوانت…
اصلاً قبول!
بنیادهای ِ اندیشه‌های ِ من سست است
لرزان است
مثل ِ رعشه‌ی ِ صدایم، وقتی که از کوره به درم می‌بری با آن دلایل ِ منطقی‌ات
اصلاً قبول!
به خاطر ِ تو دوباره به رجعت ِ خدایان ِ یونان ِ باستان مؤمنم
و خدایگان زِئوس* را برای به دَرَک فرستادن ِ سقراط شاکر
ولی از مسطح بودن ِ این کره‌ی ِ خاکی کوتاه نمی‌آیم و به بطلمیوس** خیانت نمی‌کنم
اصلاً مرکز ِ این گوی ِ مسطح-همینجا که ما ایستاده‌ایم- میانه‌ی ِ عالم است…
ولی بیا دیگر از دلایل ِ محکم‌مان حرف نزنیم
بیا چند صباحی بی‌خیال
زیر ِ این گنبد ِ کبود
قصه‌های ِ عوامانه بگوییم و شلنگ‌تخته بیاندازیم
فقط گاهی حرف‌های ِ مگو بگوییم
شعر بخوانیم و از حفظ حافظ را
هجا هجا تکرار کنیم
من سیگار بکشم و با یک نفس-فقط یک نفس-
همه‌ی ِ رباعیات ِ خیام را فوت کنم توی ِ صورتت
باور کن
عمیق‌ترین
ژرف‌ترین
بنیادی‌ترین حرف‌های ِ عالم
مستور در همین رقص ِ ناموزون ِ این «دخان» است عزیز من!
هُو‌!
هُو!
هُو!
همه چیز به همین زودی دود می‌شود به هوا می‌رود
آری به همین زودی
قصه‌ی بود ِ ما نبود می‌شود
حتی در همین نقطه‌ی ِ پرگار ِ*** عالم!
***
پی‌نوشت:
*زئوس: خدای ِ خدایان ِ یونان ِ باستان
**بطلمیوس: واضع ِ نظریه‌ی ِ زمین‌مرکزی
*** نقطه‌ی ِ پرگار: مرکز، عاقلان نقطه‌ی ِ پرگار ِ وجودند ولی/عشق داند که دراین دایره سرگردانند (حافظ)

مدار ِ مسدود

سال‌هاست که شب‌هنگام
تا چشم‌ها را می‌بندم
این مردمکان ِ سرگردان
پشت ِ پرده‌ی ِ بارانی ِ پلک‌ها
آبی ِ آسمان ِ چشمان ِ تو را می‌جویند
ناخودآگاه
هزار فرسخ را له‌له می‌زنند
دور ِ مدار ِ مسدود ِ کاسه‌ی ِ چشم‌ها
می‌دانی
هیچ مسکّنی دوای ِ این سرگیجه‌ی ِ دائم ِ صبحگاهی نیست
باید سیگاری گیراند
کامی عمیق گرفت و نفس را در سینه خفه کرد
به آلبوم ِ قدیمی
چند دقیقه‌ای خیره ماند و این بغض را
با فنجانی چای ِ تلخ فروخورد…

کوبانی

بر کوبانی

ماه بهت‎زده می‎تابد

نه طور، که اینبار زمین را تاب ِ تحمل نیست

این جشن ِ رستاخیز ِ خداست که از گور ِ خویشتن برمی‎آید!

بنگر!

سپاهیان ِ سیاهپوش از پس ِ شبحش رژه می‎روند

دشنه برکف هلهله می‎کنند

گوش کن!

این صور ِ اسرافیل است که می‎دمد

بعثت ِ رسوم ِ منسوخ را فریاد می‎کند

پناهگاهی نه!

مفرّی نه!

آیا کسی نیست که یاوری کند؟

***

“انسان خدا را بر صورت ِ خویش آفرید”

وارونه‎کارانه “فردا” نه، امروز، همین امروز

مخلوق ِ یگانه اخلاف ِ خالقان ِ خویش را بر دریای ِ دارها مصلوب می‎کند

عیسای ِ ناصری کجاست که داوری کند؟

*

آری! نسیان جرم ِ بزرگ ِ انسان است

و “او” بزرگترین ِ منتقمان است

***

در کوبانی

ماه ِ مبهوت

رستاخیز ِ خدا را خیره نظاره می‎کند

و زمینیان همچنان

آسمان ِ بهتان‌خورده را به دعا می‎خوانند

 

 

محرم

به محمد مظفری‎نژاد و عباس ریاحی
محرم آمده و اینجا
تمام شهر را سپیدپوش کرده اند
انگار کوررنگی گرفته‎ام
شاید هم بی‎رنگی
در غمی غریبه غرق می‎شوم و آواره‎ی ِ خیابان‎های ِ بی‎هیأت… خیابان‎های ِ بی‎شکل…
“زینب هروله می‎کند”
مرثیه‎خوان در گوشی ِ هدفون فریاد می‎زند!
حتی بغضم نمی‎گیرد
گویی غده‎های ِ اشک در اعماق ِ چشم‎ها یخ بسته‎اند
“زینب هروله می‎کند”
با هر قدم هزار و چهارصد سال در برف فرو می‎روم
آری! اینجا عصر ِ عقل ِ سرد است
دمی دم می‎گیرم و با هر دم رعشه‎ای در رگ و ریشه:
خون ِ حسین در فصل ِ فسانه‎ها فسرده است
***
پ.ن. فکر کنم روز اول محرم بود که اینجا، ساسکاتون، برف آمد….