رند بازاري

Rss Feed
چون من گدای بی نشان مشکل بود ياری چنان . سلطان کجا عيش نهان با رند بازاری کند

محرم

به محمد مظفری‎نژاد و عباس ریاحی
محرم آمده و اینجا
تمام شهر را سپیدپوش کرده اند
انگار کوررنگی گرفته‎ام
شاید هم بی‎رنگی
در غمی غریبه غرق می‎شوم و آواره‎ی ِ خیابان‎های ِ بی‎هیأت… خیابان‎های ِ بی‎شکل…
“زینب هروله می‎کند”
مرثیه‎خوان در گوشی ِ هدفون فریاد می‎زند!
حتی بغضم نمی‎گیرد
گویی غده‎های ِ اشک در اعماق ِ چشم‎ها یخ بسته‎اند
“زینب هروله می‎کند”
با هر قدم هزار و چهارصد سال در برف فرو می‎روم
آری! اینجا عصر ِ عقل ِ سرد است
دمی دم می‎گیرم و با هر دم رعشه‎ای در رگ و ریشه:
خون ِ حسین در فصل ِ فسانه‎ها فسرده است
***
پ.ن. فکر کنم روز اول محرم بود که اینجا، ساسکاتون، برف آمد….

ساسکاتون

در این دورترین جای ِ جهان

در این تاریک‎ترین کنج ِ این کره‌ی ِ خاک

شب را می‎کاوم-
به عبث!

به هرسو که می‌نگرم تو را می‎یابم

که می‎روی…

محفوف ِ در همان چادر ِ سیاه ِ همیشگی

محو

محو
محوتر…

دور

دور
دورتر…

خود را می‎یابم که می‌دوم به هر سو… بیهوده!

این کره‌ی ِ خاک، چونان چرخ و فلکی عظیم، به دیگر سو شتاب می‎گیرد

این منم

به راه مانده تا ابد

معلق ِ در زمین و آسمان

بمان… آن.. آن… آن…. بمان…. آن…. آن… آن…. آن…

می‎دانم که فریادهای ِ فرهادواره برای هزارمین بار

در این کهکشان ِ لایتناهی تباه خواهد شد

***

هنوز باد می‎وزد

عطر ِ باغ‎های ِ تبدار ِ تابستان دیوانه‎ترم می‎کند

هزار جریب ِ دیگر در این رویا

تیغ ِ طلایی ِ طلیعه‎های ِ خورشید

رؤیای ِ تو را از این خوابگرد می‎رباید

***
پی نوشت‌های این پست را در قسمت نظرات می‌آورم

حسب حالی ننوشتی و شد ایامی چند/محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند

به برادرم محمد مینایی (ابن فرح!)

سلام برادر

دل ما هم برایتان سخت تنگ است. انگار فرسنگ‎ها و دلتنگی‎ها با هم نسبت مستقیم دارند با خودم می‌گفتم که بی دلیل نیست دلتنگ و فرسنگ با هم هم وزن‎اند انگار رابطه‎یشان ذاتی است. مثل رابطه ی محمد مینایی و سنگ. راستی اینجا خبری از سنگ نیست و جز دیواره‌ی مصنوعی دانشگاه که آن هم جنسش نمی‌دانم از کدام پلیمر مصنوعی است. تا هزار کیلومتر خبری از یک تپه ی خاکی هم نیست. «آری اینچنین است برادر» گاهی وجود سنگ در شعاع هزار فرسنگی مسأله مهمی است. اگر سنگ هم باشد زمستانی که هنوز بعد از هفت ماه مصرّ به ماندن است اجازه‌ی دست به سنگ شدن را به کسی نمی‌دهد. حالا گیریم که بهار بیاید و سنگ هم از زمین سبز شود، وقتی هم طناب نباشد سنگستان هم در تو تب و تابی نمی انگیزد….

حرف زمستان شد. اخیراً فهمیدم که ساسکاتون (سسکتوون به قول کانادایی جماعت) یکی از سردترین شهرهای دنیاست. سببش هم اینکه به قطب مغناطیسی زمین بسیار نزدیک است. با وجودیکه عرض جغرافیایی‌اش از شهری مثل ادمنتون کمتر است و ارتفاعش هم همینطور، ولی نمی‌دانم به چه علت فیزیکی، این نزدیک بودن به قطب مغناطیسی زمین باعث می‌شود که روزی مثل امروز، یعنی۱۷ فروردین ۱۳۹۲،  که در حال نوشتن پاسخ به حضرت شما هستم اینجا برف ببارد! این برفباران در حالی است که طول روز الان تقریباً به۱۴ ساعت رسیده است. خلاصه آن شوخی «سفر قطب رفتن» الان شوخی شوخی شاخ شده است و با جرأت میتوانم بنالم:

من در این گوشه که از دنیا بیرون است

آقتابی به سرم نیست

وز بهاران خبرم نیست

هرچند «آنچه می‌بینم دیوار» نیست. راستش از آن موقع که حضرت مرضیة السجایا دست بنده را گرفته و به قصد تحصیل فلسفه غرب به غربتم کشانده زندگی بدکی نبوده است. دمخور شدن با آدمهای غریبه اما گاهی به غایت قریب و فرهنگهای غریب برای خودش تجربه ی جالبی است. در کشور مهاجران، اگر کمی مثل من و همسر، سر و گوشت بجنبد می‌شود در نمایشگاه «جلوه‌های زندگی چندفرهنگی» توریستوار قدم زد و لذت برد و البته چیزکی آموخت. به گمانم بخش لذتبخش (و شاید تنها بخش لذتبخش) این سفر همین «سیاحت غرب» است و اگر عمری باشد در بازار رندان تجربه‌های یک سیاح از بلاد کانادا را خواهم نوشت. این سیاحت البته همه‌اش هم لذتبخش نیست. یکی از تلخی هایش و شاید تلخ ترینش دیدن رنگ باختن هویت ایرانی در میان هموطنانی است که از آن بلاد به هر دلیلی گریخته اند. گریختن و باختن…. برای من که گاهی برای آب و خاکی سیاست ورزیده ام و نوشته‌ام و سراییده ام، زندگی میان میانمایگان بی وطن گاهی تلخ‌تر از خاطره‌ی تجربه‌ی زیسته‌ی اضمحلال یک جامعه از درون است. شاید در بازار رندان گاهی از این خستگان کوچیده «در زمانه ی عسرت» حکایت کنم هرچند روایت نه. چه در این دیار جز با معدودی «هموطن»، با ایرانیان همدم و همنفس نیستم که راوی شان باشم.

بگذریم… گفته بودی که بر خلاف دیگر «خارجکی‌ها» که در ماه‌های اول کوچ، در جهان مجاز مدام می‌چتند چرا به بازار رندان سرکی نمیزنم و از چهره نما (فیسبوک) به کلی غایبم… راستش برادر تو که مرا می‌شناسی همیشه «از خلاف آمد عادت» آمده‌ام. شاید به این خاطر که رفتن به جهان مجاز برای من خلسه آور و مسکنی بر درد دوری نیست و همچنان هیزمی است بر آتش گذشته یادی (نوستالوژی). ایران که بودم دیدن فهرست بلندبالای نهصد نفره‌ی رفیقان و دوستان و آشنایان و نشان دیاری که در آن آواره‌اند در «آواره‌نما» به کلی ویرانم می‌کرد و عجب نیست که اکنون که خودم هم به ایشان پیوسته‌ام خرابترم. دیگر خود گویم و خود گریم: «خبر”م” خرابتر کرد جراحت جدایی/چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی». در این چندساله که سیل مهاجرت سد سدید مرزها را شکسته و به همت رئیس جمهور منتخب حضرت آقا، آمریکای شمالی و اروپا و اخیراً مالزی و سنگاپور و امارات و دبی و کویت و … هرچه بیشتر محصلان و فارغ التحصیلان وطنی را به ثمن بخس تحصیل میکنند، هربار اسم خداحافظی آمده تنم لرزیده. گویی پیشگویی یک فاجعه ی بزرگ هرچه بیشتر رنگ حقیقت به خود گرفته… نمای نزدیک از دوستان دور و نزدیک را باید در چهره نما جویید.  این چهره نما آینه‏ی تمام‏نمای بی‏وطنی ماست.

باز هم بگذریم… الان که سطور قبلی این نامه را میخوانم با خودم «می فکرم» که افراط کرده‌ام ولی حس تصحیح سطور سابق را ندارم. اگر از فیسبوک  که در این چندروز به زور تورقش کرده‌ام بگذریم در تارنمای بازار رندان-گر خدا خواهد- دوباره خواهم نوشت و اولینش همین پاسخ به حضرت مستطاب شماست.

مخلصات و توفیقات بسیار

ارادتمند حضرتت

رندبازاری

 

بلمی به سوی ساحل

به مرضیه اسکندری

باید کلکی سر ِ هم کنم

با آن تا آن سوی ِ اقیانوس خواهیم رفت

پاروکشان!

تنها کافی است تو باورش کنی!

آنجا خانه‌ای خواهم ساخت

خانه‌ی ِ خیال

دیوارش

سروهای ِ آزاد و فرشش

مخمل ِ رقصان ِ بیشه‌زار

و پنجره‌ها:

یکی رو به دریا

یکی رو به کوه

یکی رو به جنگل

یکی رو به صحرا

برای ِ سقف، آبی ِ آسمان کافی است….

*

خسته‌ ام

از سرزمین ِ دروغ‌های ِ کوچک و حقایق ِ بزرگ خسته‌ ام

بگذار با واپسین دروغ

از این سال‌های ِ حرام بگذریم

بگذار در ساحل  ِ خیال ِ مان

-مغلوب ِ خلسه‌ای ابدی-

در آغوش ِ یکدیگر فراموش شویم!